وبعد از رفتنت
باران چه معصومانه می بارید!
و بعد از رفتنت
یک قلب دریایی ترک برداشت..!
و بعد از رفتنت
رسم نوازش در غمی خاکستری
گم شد......!!
و مادر رفت...
فارغ از هر چه درد و غصه....
آرام بالهای مهربانش را گشود بی آنکه
این بار دغدغهء تنهایی ما را داشته باشد
رفت تا بر حریر آسمان منزل کند....
آنقدر آسان و بی همهمه رفت که
ترسیدم....
آخه هیچ وقت فکر نمی کردم جان دادن
این همه راحت باشد
و یا نه؟
درست ترش اینست که بنویسم:
آنقدر خوب بود که حتی فرشتهء مرگ
هم دلش نیامد اذیتش کند.....
مثل نسیم از زندگیمان گذشت.....
و حالا چهل روز است که جای گامهایش
روی تن فرشهای خفته بر سنگ...
نمی نشیند.....
چهل شبست که صدای آرام تنفسش
روی بالش
خیالمان را از بودنش آسوده نمی دارد!
می گویند وجود مادر در خانه مثل ستون
است.......
اما....
چهل شبانه روزاست که دیگر ویرانهء
ما بی ستون است...
نه اشک....
نه آه.......
نه فغان و مویه......
دیگر هیچ چیزی از درد ما نمی کاهد..
اویی که برای شفایش از شما التماس
دعا داشتم ...مادر همسرم بود ....
که نرم و سبک همچون نسیم از کنار
ما رفت و ما ماندیم و یک دنیا حسرت...
نقش کردم رخ زیبای تو در خانه دل
خانه ویران شد
و
آن نقش به دیوار بماند.....




